سینمای آوانگارد

سینمای آوانگارد

روبر برسون : محمدرضا اصلانی
سینمای آوانگارد

سینمای آوانگارد

روبر برسون : محمدرضا اصلانی

دوباره نوشت

تا دوش سرهاشان ب باد می بود : سبز سبز؛

سینه ها دریده و چاک

اینک به سی میلیون تومان می فروشند هر چ داشته و دارند : فهم آدمیت شعور(شعور؟)

راوی میگفت: دوستان نمایش (از نوع پس از دوران مدرن) جهت تبلیغ یکی از دوستان اصلاح ناپذیر

مبلغی (شبیه مبلغ آورده شده در بالا(مثلا 30....) نوش جان نموده و یک پارچ کافی میکس و ... هم روش!

گویی دیروز بود که برای سید و لبخند سبزش خنجر به سینه داشتند...... پیوندتان مبارک

بلجنم

خودتو پیدا کن محمدرضا

برای خودم

باورم نمیشد یک روزی از پا در بیام. انقد پیش خودم اعتبار جا گذاشته بودم که حس شکست نداشته باشم. اما گاهی ضربه ها دور و بر به کمین اند..... اونها میخوان تا اندکی بلغزی، وارد شن... باید زخمها رو ببندمو دوباره شروع کنم؟ تا کی دوباره ها مدام بیان سراغم؟

کاش با شکست اولی پا نمیشدم و کمر راست....

"آیدا"! گناه همه از تو بود.... با اینکه هنوزم خوبی اما گناه نخستین از تو بود "آیدا"!....

اگه برم بسکوت بازم رفتم بشکست..

محمدرضا! بشکن همه شکستها.... تو نباید از پا ...

دستاتو ببین؛ هنوزم بوی سکه ها تو دستاتن محمدرضا...

گناه منم این بود و هست

که نمی تونم شکست خورده باشم


دردی که مدام به لذت است به خویش این دیالکتیک تن

نمیشود به تن شد

بی روبرت!

آخر همه زندگیم به سکه هایش رفت...

چگونه به بستر خواهم شد؟

تن

م

اش؟


راهی نیست به بگریز

کاش حکم به مرگم داده باشن

د!

آنگاه راهی خواهم : بگریز!

هیچکس را به خویش نخواهم....


تنها به یک نگاه شاید که دل؛ دیگر بار :



روبر


برسون جان! صدایت بگوشها نیامد و چشم


دو دسته مدام بسوی برسون اند و محمدرضا؛ یکی آنها که از ندانی و پوشش نهادن به ندانی اند. ناتورالیستهای بی قواره و قد؛ ساختمان اندیشه شان کوته... اگر که ساختمانی...

یکی دسته دیگر، نه به عیار خویش اند و پوشش؛ و نه از پی نانی... دلهاشان به آخرین ارمغان روبرت است و بس؛ آخرین سکه ها!

گاهی متهم و گاهی بسپاس می آیند از دیگران. به تعداد ناچیزند و نابرابر از دیگر دسته، که در ابتدایم آمد. محمدرضا یگانه ایست که می شناسد برسون و فرمش؛ بی موعظه که به اگوستین(هر چند به قداست) و یانسنیسم ها باشد... به مدام است پی برسون... محمدرضا....

لکن بی هیچ تقلید و تکرار، به سهم خویش از سینماتوگرافی؛ به صدا و نگاه و چشمها، گوشها؛ هر آنچه به یاد داشت : فرم!

آنچه بعدها به آموختنم آمد، همه رنج اصلانی بود و بس؛ بلا شک... جز این : کلا! کلا! کلا!... نشاید... بسیار... ناچیزم به تنهایی.. بی آنکه محمدرضا را نشاید....

سالهاست از یادداشتها می آیم، بلطفش : محمدرضا اصلانی...

آگوستین! به کناری شو! آنچه روبرت بر آن بود همه شکل همه فرم.... اصلانی این را خوب می داند. آگوستین! پای تو که به میان بیاید : تاویل.... چگونه می توان به تفسیر کشاند؟؛ رساند؟ هر آنچه که برسون بیزار می بود...

روبرت! کجا به موعظه آمدی؟ کجا به تحمیل؟ آنهمه که آفرینش بود نه برای یانسنیسم..ها؛ به سینماتوگرافی بود... جز این باشد که کارل. ت. د بیش از تو بود و پیش! برگمان بزرگ هم هست؛ و آندره ی خوب من!

مبلغ بودی آری! اما نه به آموخته هایت : مذهب

مبلغ : بفرم؛ آنچه که جز محمدرضا کسی نمی داند... اندکی شریدر(پل) و بیشتر اما سوزان...

س و ن ت ا گ!

سینماتوگرافی ات را عناصری ست که بی موعظه اند؛ مذهبی؟ بسیار کلا...

صدایی که چشمها را به آن می دوزد؛ و چشمانی که به تکرار نمی آیند : از پی صدا!

اما گاهی با هم اند؛ به مضاعف.. سازی.... به آنکه هیچ قصه را برنتابی... ضد تمام قصه که به گفتنند؛ داستان!

نه به ایثار بودی و نه سیاست؛ اقتصاد و پرولتاریا؟

پشت پاهایت را می بینم به همه اینها....

مضامین شاید به تکرار باشند به آثارت اما؛ چگونه دیدن را تو آموختی... چگونه از عادت گریختن...

ویکتور؟ نه! به خدمت نمی دانی فرم ا ت و شکل! همه را به خویش دادی به فرم!

نه مضامین را بفرم خواستی به طراوت، و نه معناها... چقدر سوزان را به ابد خواهم داشت : "فرم همان چیزی ست که برسون می خواهد بگوید"!

تو مدام به مدرنیسم.... نه به محتوا و موضوع، مضامین... شاید بودلر...

فلسفه؟ تو هم به کناری باید!

شاید بودلر.

سینماتوگرافی را رنجی عظیم تر ....


 

برای مونیکا

شهاب که آمده بود برای شهرش...

دستها مدام بکارند

به خون!

دستهایی که نمی دانند

نمی خوانند؛

آلفونسوهای وطنی!

دیدی فرشها را برایت چه قرمز کردند؟

گویی زمین خون می نوشد.

آیا براستی زمین خون می نوشد؟


"بودن" می دانیم :

باید که به ابد داشت " بودن "


شهرت را بساز با همین دستهایی که به خون آلوده اند،

هر چند به  ناپاکی ست این دستها که نمی دانند...


گویی به وحشتشان داده ای!

زنده باد!


نفسهایت باشد برای من :

و تمام دستانی که به شرافت می آیند از برای داشتنت؛

آغوشت...

سرهاشان بریده باد و دستهاشان

تنها به یک قاب که می خوانی...



تقدیم به شهاب آبروشن دوست داشتنی



تمام زندگی به حرف اصلانی بودم. اما این آخری خواستم غیر از اونچه که میگه عمل بکنم؛ نتیجه فاجعه بار بود! فیلممو نباید به جشنواره های داخلی بفرستم. اگه داورا یک لحظه احساس کنند تو داری کار نویی رو پیشنهاد می دی، کلکت میکنند.... نمی تونن یک گام از خودشون جلوتر رو ببینند... البته از یک جهت هم خوش به حالم شد. فهمیدم که توی ایران نه منتقد داریم و نه نویسنده ی سینمایی! اصلانی واقعن درست میگفت که برسون تو ایران هنو ناشناختست... سینماتوگرافی ش هم....

وقتی بزرگترین منتقد ایران میاد و از زاویه تفسیر و تاویل به روبرت می تازه و اجازه هم نمی ده تو براش مسئله رو واضح بکنی، شما بگین تکلیف.... احساس کردم برسون چقد کلیشه ای به فهم رسیده اینجا....
بجرات می تونم این رو اعتراف بکنم که معدنچی سینما بسیار بهتر و درست تر و منطقی تر روبر برسونو فهمید.... منتقدها فقط  رنگ و لعاب دارند : درست مث بورژواها؛ هنر واسشون اینه....
ظاهرا باید یک کلاس آموزشی برای نویسندگان محترم بگذاریم و اونها را از فضای ناتورالیستی نقد بیرون بیاریم. یکی دو پست بعدیم راجع به چگونگی درک برسون و هنر سینماتوگرافی ست.... شاید که فرجی حاصل بشه برای این منتقدها! 

برای محمدرضا اصلانی

نفهمیدم

آخرش کجا باید دید!

امروزمو میگم

فردامو و ....

اینهمه اومدم

اینهمه اومدی

آخرش؟

همه شدن سینه چاک برات :

کتابها

فیلمها

و نقد شعرهات!

داشتن تو شعور میخواد

باید ته دل با تو...

اما جز من...

من از تو می میرم اما تو زندگانی من هستی میرزا محمد


یادمه!


منصور هم هست...


برای وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی

بعد از به زیر کشیدن "آنچه برسون می گویدم و محمدرضا یا ما بدین گونه سردیم؟! از طرف ارشاد بی فرهنگ؛ رفتم سراغ یکی از نوشته های قدیمی با عنوان " من اینم که هستم" که درباره ی زندگی یک روسپی جوان می باشد. دختری که زمانی عاشق بوده است!  

این فیلمنامه برداشتی است از شعری از ژاک پرور با همین نام!

آنقدر می نویسم و میسازم که این بی صفتان نادان به خودشان بیایند و دست از بی دینی و بی فرهنگی و بی اسلامی و بی ایرانی برداشته و ما را به راه خویش بگذارند

احسان می گوید به کشاورزی خواهم رفت... خسته اش کردند...

من اما تا آخرین سکه هایم خواهم ماند... اگر به تنهایی...

اعتباری که جا ماند!

دوستی نوشته اند که سینمای هرمزگان رمقی ندارد.... در پی راههای رفته است.... تداومی در حرکت نداشته.... برای این ادعایش نیز چشمها را به اردی بهشت اینک راهنما شده اند. اردی بهشتی که شاید و حتمن اعتبارش را پشت پرده ها جا گذاشت. از خودم که بگذرم احسان و ایمان می مانند و شهاب. چگونه می توان بدون اینها به سرانجام شد؟ بدرستی که بسیاری از آثار منتشر شده بر پرده ها آبروی فیلم و سینما را برده اند؛ اما سهم آنها که به ذات سینمایی اند در این میان اندک است. هر یک از این فیلمها که به دستان نا اهل بی فرهنگان بنمایش نیامدند می توانست به اندازه یک جشنواره اعتبار داشته باشد!
آنچه که این فیلمها در درون خویش داشتند شاید به مخیله دوستان نیاید، مفهومشان؛ و فرم... حرکتی که در ذاتشان به ارمغان بود، برای یک عمر فیلمسازی کفایت می کرد...
البته اگر به مخیله برخی بیاید... بهتر آن است هر کسی به حد دانش و میزان فهم خود در باب موضوعی عرض اندام کند. چرا که عاقبت به رسوایی خواهد رسید، هر آنچه در نگاهش ...
من قطعا بهتر از تمام داورانی که اینجا آمدند می دانم که چچیزی در این فیلمها وجود داشت... با اینکه هر سه ای که آمده بودند، برای خود اعتباری داشتند...
حدود نقد خود را بهتر است مشخص کنید...آنچه در بیانیه داوران آمد مربوط میشد به آثار نمایش داده شده در اردی بهشت؛ کربطی به سینمای استان نخواهد داشت!
برای نقد سینمای استان اگر تمایل داشتید در ابتدا فیلمهای ندیده را ببینید سپس حاضریم تحت هر شرایطی و در هر مکانی که شما پیشنهاد می دهید خدمت برسیم! البته به شخصه تا ندانم میزان تسلط شما در امر سینما (سینماتوگرافی) به چ حدست، از نمایش اثر خویش خواهم گذشت. چرا که آنگونه که از نوشته ی مورد بحث برمی آید، راقم سر سوزنی از سینما نمی داند و تنها برای بالا بردن عیار عکس به سینما تاختند...
آقای ذاکری و هر کسی که پشت این قضیه است خوب بداند که شهر هنوز تهی نشده است! ما هنوز نفسهایمان به سکه های برسون است.... شما چگونه به خود اجازه می دهید درخصوص سینمای استان این چنین به گمراهی بروید؟ می گویند مدرس دانشگاهید!!!!!! در کدام دانشگاه بی سوادی تدریس می شود؟ چشمهایت باز کن برادر و خوب همه چیز را ببین. شما اگر توانستید همین فیلم " مشتا" اثر داود مرزی زاده را تحلیل درست نمایید من دست شما را می بوسم.... مطمئنم به تیتراژ اولیه نرسیده، قلبت می ایستد...
البته امیدی نیست در این که شما بتوانید درکی صحیح داشته باشید از3 فیلم از نمایش محروم شده.
گویی بخوبی توجیه نشده اید که در این استان کسانی هستند که آبرو داری میکنند... زمانیکه 5 فیلم از استان به همقدم پاریس راه یافت شما کجا بودید؟ چرا اثری ازتان نبود؟ حالا به اردیبهشت که رسیدید مدعی شده اید؟ درست گفته اند " شهر که خلوت بشه ...."
بهر حال ما آماده ایم برای گفتگو! اما پیش از آن باید عیارتان سنجیده شود... اگر عیاری باشد...
اگر این چنینم تنها به دلیل این است که از نظرات بی پایه و بن در سینمای استان خسته شده ایم. اینکه هر ناآگاهی از راه برسد و تازیانه بزند....
شما را چرا جرات دست به گریبان شدن و اعتراض به وزارت ارشاد و... را نیست؟ راه را اشتباه آمدی برادر... دست بردار از این مافیا که تو را هم می بلعد...