گویند بایزید، با یاری، جامه می شست به صحرا.
این یار گفت : جامه به دیوارها افکنیم.
بایزید گفت : میخ اندر دیوار مردمان نتوان زد.
یار گفت : از درختها فرو آویزیم.
گفت : نه، که شاخه ها بشکند.
گفت : پس چه کنیم؟ بر این گیاه ها افکنیم؟
گفت : ((نه، که علف ستوران بود. بر ایشان پوشیده نکنیم)) و پشت به آفتاب
کرد و پیراهن بر پشت افکند تا خشک شود.
ممنون
عالى بود مخصوصاً براى درس ١٤ کلاس هشتمى ها که آزاده و حکایت هم مى خواد
ممنونم ☺️
مری بود مر گر مربودی همیشه مر باشی با تشکر
لاااااااااااااااااااااااااااااااااااایک
عالی بود ممنونم با اجازه شیر می کنم
واقعا خیلی قشنگ و مفهومی بود خیلی خیلی ممنون :
